باز شب شد

باز شب شد ، منـ از خواب بیدار شدم ! همه خفته اند ! شب روز منـ است ! منـ بیدار شده امش ! جای صبحانه یکی دوتا قرص می خورم ! یک نخ سیگار میکشم ! و آب پشت آب ! باز روزمرگی هایم را با فیضـ بوکم چک میکنم ، دیگر فیضی در کار نیست ! دوستان قدیمی و آشنایی را می بینم در این فیـضـ بوک لعنتی که یک زمانی تمام زندگی ام بودند یک زمانی تمام وقت و زندگی ام را گرفته بودند و رفاقت را فریاد میزدند ولی خود را ، رفاقت را ، صداقت و شرافت را همه و همه را به دنیای امروز به تفریح ها کاذب امروزی فروختند ! نمی توانم دیگر نمی توانم بمانم ! نه در این فیس بوک نه در این شهر ! منـ مدت هاست به دنبال اینـ جمعه لعنتی هستم ! جمعه ای که در راه است ! ندا آمده بر منـ که این جمعه یک درخت جلوی خانه دل منـ کاشته خواهد شد ، یک درخت که زود جواب می دهد دلتنگی ها و غریبی های منـ میان آشنایانم را ! منـ این جمعه می روم ! شاید بروم که دیگر بر نگردم ! رفتنم از روی اجبار است ، آنان که مرا می شناسند خوب میدانند منـ اهل جابه جایی ، منـ نمایشـ اشیاء و جسم ها جدید نیستم ! منـ همینجا را دوست دارم این اتاق تاریک را ، این حیاط پر از درخت را ! منـ اینجا را دوست دارم ، ولی ترک میکنم ! ترک منـ از روی اجبار است ! ترک منـ از بیشـ از حد دیدن این سایه سیاه و لعنتی است که در جا به جای این شهر خاطره های تلخ به یادگار گذاشته است ! ای کاش این سایه اندکی قدرت داشت ، اندکی قدرت خود ویرانی تا اینقدر زجر نمی کشید میان این انسان ها ! می ترسم از روزی که روحم همانند سایه ام شود ! روزی که دیگر روشنی های روحم را احساس نکنم ! روزی که دیگر منـ از جنسـ بسیاری از این مردم شوم ! روزی که دیگر منـ ، منـ نباشم !
“کاریکاتور : مانا نیستانی “

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *