خدا را در روز دیدم !

روز بود ، خدا را دیدم !صدایشم کردم !نگاهم کرد !گریه کردم !لبخندی زد و گفت صدایم کردی ولی از روی تنهایی و بی کسی !زجه زدم و گفتم دار و ندارم را بگیر ولی آزادم کن از این زندگی !قلب و احساسم را بوسید و گفت آرام باش و مرا احساس کن من مانند… ادامه خواندن خدا را در روز دیدم !

انتهای قلبم نه !

انتهای قلبم نه،تمام قلبم نه،در روز های شاد و غمگینم نه،در همه جا با تو غریبه هستم ، ای جاندار خارج از دید ، ای آنکه من تو را هیچ مقدس می فهمم،مرا در خود راه بده و همراه و همقدم و همنفس خود قرار ده ! مرا هیچ کن،خارج از هر جنسیت و نام… ادامه خواندن انتهای قلبم نه !

کتابچه هیچ همراه

مجموعه نوشته هایی که حاصل عشق بازی شمشون آخر با هیچ مقدس خدای او ثبت شده است . شمشون در حالتی این ها رو ثبت کرده است که به مدت چهل روز تمام تلاشش این بوده که هیچ گناهی انجام ندهد و هیچ ضربه ای نه به خود وارد کند نه به دیگران حتی در فکر ! در این چهل روز شمشون مانند اکثر روز ها پر از توهم و خیال و رویا بوده ، که در نهایت در روز چهلم به این نتیجه می رسید که او گناهکار به دنیا آمده است و گناهکار می میرد . این چند صفحه همیشه همراه او است تا بداند و بفهمد که زندگی تنها یک بازی گیج کننده است که به اجبار انسان مجبور است آن را ادامه دهد ولی این ادامه باید همراه باشد با امید ، ایمان به اندیشه و محبت . در نهایت سپاسگزاری میکنم از وقتی که برای خواندن این مینیمالها می گذارید .